محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6689
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سر آن را استوار كرد و لوله هاى سفالين نهاد كه اگر قلاب بر آن انداختند بند نشود و نيز دزدان را از زندان بياوردند و با آنها در اين باب سخن كردند كه آيا كسى از ديوار يا از نقبى وارد خانه تواند شد ؟ به روز شنبه ، هشت روز مانده از شعبان اين سال ، كرامة بن مر از كوفه گروهى را فرستاد كه بندشان نهاده بود و گفت كه آنها از قرمطيانند كه دربارهء ابو هاشم ابن صدقه دبير اقرار كردند كه با آنها مكاتبه مىكرده و يكى از سران ايشانست ، كه ابو هاشم را گرفتند و در مطامير به زندان كردند . به روز شنبه ، هفت روز رفته از ماه رمضان اين سال ، ديوانگان و منترخوانان را فراهم آوردند و به خانهء معتضد بردند كه در ثريا بود ، به سبب كسى كه بر او نمودار مىشده بود . آنها را وارد خانه كردند ، معتضد به بالا خانه اى رفت و بر آنها نمودار شد . وقتى آنها را بديد ، زن ديوانه اى كه با آنها بود غشى شد و آشفته شد و مكشوف شد كه معتضد منزجر شد و از نزد آنها برفت . چنان كه گويند به هر يك از آنها پنج درم داد و بيرونشان كردند . و چنان بود كه پيش از آنكه بر منترخوانان نمودار شود كس به نزد آنها فرستاده بود كه از آنها دربارهء كسى كه بر او نمودار مىشد پرسش كند كه آيا از وضع وى واقف مىتوانند شد ؟ گروهى از آنها گفته بودند كه بر يكى از ديوانگان منترى مىخوانند و چون بيفتاد از جن خبر آن شخص را مىپرسند كه چيست ؟ و چون زن غشى را بديد ، گفت تا آنها را بيرون كنند . در ذى قعدهء اين سال از اصبهان خبر آمد كه حارث بن عبد العزيز دلفى معروف به ابو ليلى به شفيع خادم كه بر وى گماشته بود تاخته و او را كشته ، و چنان بود كه برادرش عمر بن عبد العزيز دلفى او را گرفته بود و بند نهاده بود و سوى قلعه اى از آن ابو دلف فرستاده بود كه به دز بود و آنجا به زندانش كرده بود . خاندان ابو دلف هر چه مال و اثاث گرانقدر و جواهر داشتند در اين قلعه بود كه